تنها نشسته بود روی یه نیمکت کهنه ...
زیر پاش پر بود از برگای خشک زرد و نارنجی
پاییزم تموم شد ...
مث تموم پاییزایی که تا حالا تجربه کرده بود
یادش افتاد اولای پاییز بدنیا اومده...
حتما وقتی داشت میومد تو این دنیای لعنتی بارون می بارید...
درست همون موقعی که صدای اولین گریه های زندگیش فضا رو پر می کرد
آخرین پک و زد و باقیمونده ی سیگارو کنار پاش همونجا رو نیمکت خاموش کرد
فکر کرد به وقتی که یه پیرمرد روزنامه بدست بشینه رو ته سیگارش و لعن و نفرینش کنه...
خندید...دود سیگار و با حرص داد بیرون
قطره های ریز بارون آروم آروم می خوردن به صورتش ...
اصلا خوشحال نشد...
سرشو بالا کرد ...یه چیزی رو ته گلوش حس کرد...
چه حس آشنایی
همون بغض لعنتی ...
چشاش پر شد ...پلک که زد اشکهاش با قطره های بارون قاطی شدن
هاه...آدم ندیدی؟..گورتو گم کن توله سگ عوضی
از همه تون بدم میاد با اون نگاهای حال بهم زنتون کثافتا
باید می رفت..
آروم از کنار دیوار گذشت ...داشت نوشته های رو دیوارو می خوند
.یه کلمه بنظرش مزخرفتر از همه اومد
...از سرما لباش می لرزید..
قدماشو کشید رو زمین و
دور شد
گم.