تبليغاتX
Broken

Broken

یه سال گذشت و من ننوشتم

این وبلاگ متروکه یه یادگایه واسه من از 16 سالگی م

 حالا به بعضی از حرفام می خندم

با بعضیاشون گریه می کنم

این جا برای من یعنی 16 سالگی م

 یعنی همه ی دیوونگیام و دردام و سرکشیام

یه سال گذشت و من عوض شدم

 حرفامم عوض شدن

 وبلاگمم عوض شد :BALLERINA

خدافظ شونزده سالگی.

+ نوشته شده در  24 Jul 2007ساعت   توسط yasaman 

 

            

            

 

تو زنده ای...

نه زندگی نمی کنی

فقط زنده ای

نفس می کشی ...

باید تسلیم باشی

باید

باید تسلیم افکار و عقاید پوچ و تخمی آدمای کله پوکی باشی که باهاشون نفس می کشی..

 

 

باید فکراتو قایم کنی

احساسهاتو قایم کنی

حرفاتو تو دلت نگه داری

خفه شی

خفه

 

 

باید چیزی بپوشی چیزی بخوری چیزی بگی که باید!

باید جوری رفتار کنی جوری حرف بزنی که باید!

این وسط نظر خودت.سلیقه خودت. چی می شه؟..

گور باباش

این وسط شخصیت خودت چی میشه؟

 

اینا این جا اسم اینو میذارن زندگی

زندگی خودت؟

این وسط بین اینهمه باید داره نفسای آخرو می کشه

 

+ نوشته شده در  6 May 2006ساعت   توسط yasaman  | 

 

                  

 

 

آدمها دروغ می گویند

دروغهای آنها حقیقت است و حقایقشان دروغ ...

روزهایشان تکراری ست

دروغهایشان تکراری ست

وجودشان تکراری ست

آنها تظاهر به لذت بردن از این تکرار می کنند

آدمها زیر نقاب شان از یکدیگر بیزارند

ولی با نقاب روی صورتشان به یکدیگر "دوستت دارم" می گویند

من خسته ام ... از این تکرار خسته ام

از این فریبها و دروغها حالم بهم می خورد

از این نقاب خسته ام...

من دنیاهای زیبا و روشن را دوست داشتم

اما حالا با چشمهایم کثافت زندگی و اجتماعم را می بینم ...

از این مردم دروغگو.دو رو.احمق .فضول با آن افکار مزخرفشان بیزارم

کاش نمی فهمیدم...کاش می توانستم مثل همه دخترهای احمق همسن و سالم

سرم را به افکار احمقانه و خنده دارم گرم کنم

کاش می توانستم دل به هوس های دروغین رنگارنگی که به دروغ "عشق" می خوانندش خوش کنم...

کاش آدمهای بیمار و حقیر و پست دنیای بیرون با عقاید حقیرشان آزارم نمی دادند..

کاش می توانستم این قانون های دست و پاگیر و مزخرف را بشکنم

نقاب روی صورتم را بردارم

و خودم باشم

خود خودم

نه آن کسی که آدمهای بیمار دنیای بیرون می خواهند

حالم از این تکرارها و دروغها و تظاهر های زننده بهم می خورد

 

+ نوشته شده در  17 Apr 2006ساعت   توسط yasaman  | 

 

تنها نشسته بود روی یه نیمکت کهنه ...

زیر پاش پر بود از برگای خشک زرد و نارنجی

پاییزم تموم شد ...

مث تموم پاییزایی که تا حالا تجربه کرده بود

یادش افتاد اولای پاییز بدنیا اومده...

حتما وقتی داشت میومد تو این دنیای لعنتی بارون می بارید...

درست همون موقعی که صدای اولین گریه های زندگیش فضا رو پر می کرد

 

آخرین پک و زد و باقیمونده ی سیگارو کنار پاش همونجا رو نیمکت خاموش کرد

فکر کرد به وقتی که یه پیرمرد روزنامه بدست بشینه رو ته سیگارش و لعن و نفرینش کنه...

خندید...دود سیگار و با حرص داد بیرون

قطره های ریز بارون آروم آروم می خوردن به صورتش ...

 

اصلا خوشحال نشد...

 

سرشو بالا کرد ...یه چیزی رو ته گلوش حس کرد...

چه حس آشنایی

 همون بغض لعنتی ...

چشاش پر شد ...پلک که زد اشکهاش با قطره های بارون قاطی شدن

 

 

هاه...آدم ندیدی؟..گورتو گم کن توله سگ عوضی

از همه تون بدم میاد با اون نگاهای حال بهم زنتون کثافتا

باید می رفت..

آروم از کنار دیوار گذشت ...داشت نوشته های رو دیوارو می خوند

.یه کلمه بنظرش مزخرفتر از همه اومد

 

 

 

...از سرما لباش می لرزید..

قدماشو کشید رو زمین و

دور شد

گم.

 

            

 

 

 

+ نوشته شده در  2 Jan 2006ساعت   توسط yasaman  | 

 

راه می روم ...

در عمق سیاهی شب...

چیزی نمی بینم...

 با غرور راه می روم...

سرد است...

دستم را روی پیشانی همیشه تبدارم می گذارم...

گرم می شوم ... گرم گرم 

 

 

 If I smile and don't believe

Soon I know
I'll wake from this dream
...Don't try to fix me,I'm not broken

 

  

 

راه می روم ...

هنوز پرغرور ...

چیزی غیر از سیاهی شب نیست ...

چشمهایم را می بندم ... آرام ...

حالا در دنیای دیگری هستم ... پر از نور ... پر از باران ... پر از موسیقی ...

پر از تمام آنهایی که همیشه دوست می داشتم ...

 حالا دیگر نه ...

این دنیای سیاه با آن دنیای پر از نور و رویا دیگر فرقی نمی کند..

 

I don't cry
Suddenly I know I'm not sleeping
Hello, I'm still here
All that's left of yesterday ...

 

چشمهایم را باز می کنم ... آرام ...

پر غرور ...

باز در عمق سیاهی فرو می روم ...

باز می شوم همان دیوانه ی غمگین همیشگی ...!

 


 

     

+ نوشته شده در  21 Nov 2005ساعت   توسط yasaman  | 

من به دنیا اومدم ...!

شاید تاوان یه گناه بودم

 

بچگیام قشنگ گذشت...

مث تموم بچگیا...

بی خبر از همه چیز همه جا...

غصه هام خیلی خنده دار بودن ...

اون موقع سیاهی نبود ...

یه دخترک عجیب غریب نبود

که دلش بارون بخواد...دلش آرامش بخواد ...

همه ی اونا رو داشت...

 

...برای تولدم یه چسب بیار...می خوام تیکه های دلمو بهم بچسبونم

با یه برکه آب ...می خوام قلبمو توش بشورم..تا زخماش خوب شه...

 

یا نه..اصلا هیچی نمی خوام...

بیا..و تنهایی هامو ازم بگیر...

 

                      

 

+ نوشته شده در  5 Oct 2005ساعت   توسط yasaman  | 

 

 

به پشت سرم که نگاه می کنم...

یه عالمه آرزو می بینم...

 

 

   Depression, detail

 

 

می خواستم همه چی بشم و هیچی نشدم....

 

 اون آرزوها محال نبودن

 دل من تنها بود...پای من خسته بود..

 

 

   

 

می بینی

نداشته هامو بدجوری کم دارم...

چقد این جا سیاهه...

 

+ نوشته شده در  27 Aug 2005ساعت   توسط yasaman  | 

 

چی دارم....؟..

دستای یخی که حتی نمی تونن تایپ کنن..

 

    

 

 

یه چیزی کم دارم..

 

یه چیزی بیشتر از همه ی نداشته هام کم دارم..

یه همدرد برای همه درددل هام کم دارم...

 

     

 

کاش این زندگی لعنتی دنده عقب داشت..

دنده هه رو می گرفتم و انقدر می رفتم عقب تا بخورم به دیوار...به بن بست

به آغاز ..اونوقت دیگه هیچوقت بدنیا نمی اومدم...

 

هی..سر قبرمن دو تا شمع روشن کن

یکی برای خودم..یکی برای دل زخمی م...

آخه خیلی تنها بود..

 

 خورشید..کو؟..نیست

برفای رو دلمو آب نمی کنه...

 

دلم می خواد برم یه جای برفی...

رو برفا غلت بزنم..دلم واسه برف تنگ شده..

برف که بارید دیوونه شم و بدوئم...انقدر بدوئم تا فکرای مزخرف تو سرم جا بمونن

و پشت سرم زیر برفا گم بشن...

بعد بشینم زیر یه درخت و سیگار دود کنم..

با ته سیگارم رو تنه ی درخته بکشم...

اما..زخمی می شه...ها؟..

 

              

هی کسی قلب زخمی منو ندیده...؟

فکر کنم روی تنه ی اون درخت جا گذاشتمش...

 

 

+ نوشته شده در  13 Aug 2005ساعت   توسط yasaman  | 

 

   

  

  زل می زنم به دود...به پیچ و خم هاش...

 تموم زندگی م مث یه فیلم از جلو چشمم می گذره...خنده ها...گریه ها..

 آه ها..خستگی ها...خوشحالیای بچه گونه...

 همه ی اونایی که اومدن و رفتن..

 همه ی اونایی که یه روز از سر بچگی فکر می کردم تا همیشه باهام می مونن

 ...خوشبختانه خیلی زود از این خواب مسخره ولی شیرین بیدار شدم...

 هنوزم بچه م ....

اما از اون خواب لعنتی بیدار شدم...

 هیشکی موندنی نبود...

هی می دونی..همه ی اونایی که الان بهم می گن دوستت دارم فردا می رن و

 ازشون فقط یه ردپا می مونه...روی دلم...

 

  

 

 دلم بارون می خواد...بارونی که همه ی پستی ها رو بشوره و ببره...

 بارونی که تنهاییامو بشوره...ردپا های رو دلمو...

 

      دلم یه چسب گنده می خواد...چسبی که تیکه های قلبمو به هم بچسبونه...

 هی ..یکی و می خوام که باهام بمونه...یکی که بهم یه چسب بده تا تیکه های

 دلمو به هم بچسبونم...

 

   آخه...دیگه دلم جا نداره...روش پر جای ردّ پاست....

 

 

+ نوشته شده در  1 Aug 2005ساعت   توسط yasaman  |